یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
12 برداشت _ محسن آریاپاد ، شاعر _ متفکر گیلانی، از قصیده های سپید
برداشت هايي از مجموعه ي شعر (( قصيده هاي سپيد ))
سروده ي حسين طوافي ، شاعر جوان گيلاني

با مكث بر اين ديدگاه فلسفي كه (( همه چيز ِ جهان ، و تمامي تجربه هاي ما ، در قالب ارزش هاي خود ِ ما تاويل مي شود ، و يگانه جهان ِ قابل شناسايي ، جهان ِ تفاوت ها ، يعني جهان ِ تاويل ها است )) ، اين مقاله با برداشت هاي محوري ِ چند شعر ، از (( قصيده هاي سپيد )) مجموعه ي 56 قطعه شعر ِ آزاد ، سروده ي حسين طوافي شاعر جوان گيلاني ، كه در 104 صفحه ، از طريق نشر فرهنگ ايليا در رشت ، با شمارگان 1100 جلد چاپ شده ، بن مي گيرد.
نخستين رونماي مجموعه ، يعني طرح ِ روي جلد ، در كمال سادگي ،انگيزه ي انديشيدن در جايگاه ِ يابش ِ مفهوم ِ تصويري را موجب مي شود . نام كتاب ، يعني واژه ي تركيبي ِ (( قصيده هاي سپيد )) ، خارج از هنجار ِ افقي ، در سمت ِ راست ِ جلد ، به صورت عمودي نوشته شده و در پايين آن ، دو چكيده ي سياه ، و در زير آنها نام مولف ( حسين طوافي ) ، به رنگ ِ قرمز به چشم مي خورد .
برداشت ِ تاويلي اين تصوير ، مي نماياند كه اگر با نرم شكني ِ ديدگاهي ، بجاي تامل افقي ، به صورت عمودي (راستايي ) ، بر (( قصيده هاي سپيد )) نگريسته شود ، و شان صوري – ذهني و عادت گونه ي مبتني بر پيش فرض ِ نوشتار ، تغيير يابد ، محتوايش ، تراوشات ِ بطني ِ جوهري خواهد داشت و جوهره ي مولف اش پر خون ( توانمند) جلوه خواهد كرد . ( نكته ي قابل مكث ِ ديگر در طرح روي جلد ، واژه ي( قصيده) است .قصيده در اصطلاح شعر كلاسيك فارسي ، تعريف مبسوط و با قاعده اش را دارد و تا دوره ي صفوي ، پر رونق بود و به مرور اعتبارش را به غزل و انواع ِ اشعار ِ آزاد داد . در ادبيات غرب ، هنوز نوعي شعر فخيم ، بنام ode وجود دارد كه با قصيده ي ما برابر است و در دو ژانر متفاوت متاثر از پيندار (شاعر يونان باستان) و هوراس ( شاعر روم باستان) ، در قالب ِآزاد و بي قاعده ، سروده مي شود . قصيده هاي پينداري ، پر شور و هيجان است ولي قصيده هاي هوراسي ، موضوعات جدي و موقر و تفكر آميز را شامل مي شود.
شاعر ، با گزينش ِ اين نام ، و پردازش طرح ِ روي جلد ، به مخاطب هوشمند اش پيام مي دهد كه شعر هاي مجموعه ، از نوع قصيده و قالب سپيد و با محتوايي جوهري و برخوردار از آرايه هاي بيروني و دروني و باوقار و در وجه ي فخامت سروده شده است. و اين پيام را ، نگارنده ي اين مقاله ، مي تواند با توانش ِ ادبي اش ، در يك نظر پردازش كلي ، در درونبافت ِ مجموعه ،چنين بيند كه متن ِ بيشتر شعر ها ، در بر دارنده ي ادبيت تازه و پذيرفتني و انديشه زا است . ادبيت ، همان شناسه ها و مولفه هاي برجسته اي است كه زبان را ادبي مي سازد . منظور از زبان ادبي ، استفاده ي صحيح ِ نحوي در شعر نيست .ايجاد نوعي كنش زباني است كه غايت تشخيص بيان و گفتار را معنا مي بخشد . مثلا در شعر ، با عقب راندن جنبه ي ارجاعي و ارتباطات ِ منطقي ِ زبان به پس زمينه ، كلمات ، مانند نشانه هاي صوتي ، ملموس و محسوس مي شوند و خواننده استعداد اش را در تجربه هاي تازه ي حسي ، باز مي يابد و شگرد هاي پندارين ِ انحراف ِ از نرم را در نمايي پذيرنده ، باز نمايي مي كند .
شعر از آغاز هستي اش تا كنون به گونه هاي زياد تعريف شده و كوتاه ترين مشخصه ي پذيرفتني آن را چنين نوشته اند: (( شعر متني است مخيل و موزون و موثر )) در پوشش اين تعريف شعر هاي اين مجموعه ، آراسته به هر سه ويژگي ِ تخيل و تاثير و وزن است با اين توضيح كه وزن آنها از نوع كلاسيك ( افاعيل عروضي ) نيست. وزني است ، دروني و ژرف نشسته به متن .كه (لامبورن) اينگونه وزن ها را به خوبي تعريف كرده است .
بايستگي ِ درج اين پيشگفتار ، بيشتر به اين جهت است ، كه در برداشت ِ برداشت هاي پيشارو ، به بعضي از خوانندگان ، كه به دنبال ِ رسانندگي هستند ، ياري مي دهد و با اين باور كه آراي مخالف در هر صورت ، بايد به ديده ي احترام و منتقدانه نگريست .برداشت هايم به شرح زير پيشكش مي شود.
برداشت 1
شعر اي پدر آسماني ص 7
محبوب ترين غزل هاي دنيا را
به رويا و خاطره دارم
نگاه پرشكوه حماسه را
بر سه تيغ ها
از درخت هاي نارنج
آويختم
و قصه هايم را
بر ريل هاي شهاب رنگ
براي همه
گفتم.
اكنون به ساده ترين رنگ ها لباس مي پوشم
زبانم
حرف هاي هميشه است
اي كاش
زميني داشتم
گناه مي كاشتم
تا جهان را
از نو شروع كنم.
شاعر ، در طرحواره ي زباني ِ سويه دار ، شعري اندام وار سروده و ضمن گراميداشت از اشعار كلاسيك فارسي ، مانند غزل و منظومه هاي پرشكوه حماسي و انواع غنايي و روايي ِ آن ، در لفافي تلويحي اعلام مي كند كه با حمل ذهني ِ آنها ، سروده هايش از جنس ( حرف هاي هميشه ) است . اوج برجستگي ِ اين اثر ، تراوش پردامنه ي عبارت ِ پاياني ِ آن است كه آرزو مي كند اي كاش زميني داشت و در آن گناه مي كاشت و جهان را از نو شروع مي كرد . شعر ، در اين حوزه از شناسايي ِ روايت ، به ميدان ِ معنا آفريني ِپيشينه نگر وارد مي شود. بي شك پاره يي از افراد نا آشنا به صنعات ادبي ، اين آرزوي شاعر را نخواهند پسنديد و حتي ممكن است ، شاعر را متصف به افكار آشفته ي آنارشيستي و يا تمايلات پوچ گرايي و استهزا آميز ِ دادائيستي و هيچ گرايي ِ نيهيليستي و خودكار نويسي ِ تسخير شده ي بي ماخذ نمايند و يا بدون هيچ تعمق شاعرانه و نقد نگرانه ، در تصوري نا آگاه ، با برداشت ساده از صورت واژگاني ِ شعر ، او را به گناه پروري و فساد جويي منتسب كنند. اما شعر پژوهان كارآمد مي دانند كه شاعر ، درست برعكس ِ اين تصورات ، قصد اثر گذاري ژرف در خواننده را دارد و با بهره جويي از صناعت ِ ( آيروني ) ، بيان ِ مغاير معنا را برگزيده – تا مخاطب را در ژرفناي تاثير بنشاند. آيروني در ادبيات بعضي از كشور هاي جهان ، كاربرد گسترده يي دارد اما در ادبيات ما ، بيشتر اوقات با طنز و استهزا و طعنه و كنايه ي شعري اشتباه گرفته مي شود. در حاليكه آيروني فراتر از عناصر انگيزاننده ي اخير الذكر ، مرتبت دارد و با ويژگي هاي چند وجهي ، در ادبيات پديدار مي گردد . در همين شعر مورد بررسي ، عبارت آيرونيك بلاغي ، با تعابير گوناگون از متن ، خواننده را به تفكر دوباره و چندباره در پيرامون پديده ي گناه ، ايست مي دهد و نوع مغاير پردازي شاعر ، موجب مي شود كه ماول به معاني ِ مستقر و دواير ِ گشوده شده ي مغاير ، بيانديشد و به جاده هاي چاره جويي ، رهنمون گردد و در گزينش بهترين روش ، متوسل به بازخواني و دلالت هاي معنايي شود و در يك فراپهنه گي ، حجمي را دوره كند كه برايند ( انديشگي )است.آيروني گاهي ملايم و كارسازو گاهي بسيار تند و ناپسند ، در آثار شاعران و نويسندگان جهان چهره مي گشايد . آيروني ياد شده در شعر طوافي ، ملايمتي دارد كه هشداري فراگير مي دهد .
آيروني ِ تند و زننده را مي توان در بعضي از رسالات و اشعار ِ عبيد زاكاني يافت كه مغاير گونه و بر خلاف عقايد اش ، نهي از معروف و امر به منكر مي نمايد و با بكارگيري واژگان مستهجن ، متوني غير عفيف بجا مي گذارد كه براي جامعه ي با حيا و محجوب ايراني ، نه تنها بهره اي ندارد بلكه بسيار نازيبا و زيانبار است.
براداشت 2
شعر ِ نامه ص 9
دلم برايت تنگ شده است
ياد ظهر و
سيگار پنهاني بخير
كودك كه بوديم
با پاهاي كودكي مان
جهان را
در كوچه ها
بر درخت
نقش مي زديم
حالا كه پاهاي جواني مان
رنگ تعلل مي گيرد
عبور هر تازه وارد
رنگ زردي است
كه به تنفر اش مي آميزيم
فردا را خدا مي داند
شايد هيچ غريبه اي
از كنارمان عبور نكند
ته باغ
به هيات دو درخت آلبالو
كه باد شكوفه هايمان را برده است
گفتي درخت آلبالو امسال ميوه ندارد
اما من
دلم براي تو
بسيار تنگ شده است.
زبان تصويري ِ متن آميخته و نگهدارنده يي ، چون نخ پنهان رشته ي مرواريد ، در ساختار ِ دايره اي ، از آغاز تا پايان ، شعر را در بر دارد و درون حسي ( ذات پنداري ) شيريني را گسترانيده كه به قوت و ياري ِ همين ويژگي ، جز از كل منتزع و كار مكاشفه پي مند مي شود و انگيزه ي جزء نگري ِ نشانه شناسانه ي خواننده به كمال مي رسد و با وجود واژگان ِ ياور ، مانند ( ظهر ) و (سيگار پنهاني ) و افعال ماضي ، براي رويداد هاي ايام كودكي ، و تعلل پذيري براي پاهاي جواني ، كشف مي شود كه نامه نويس ، به عمر خود از ميانگاه ِ دوره اي اش گذشته است ، نامه نوشته و در تشويش ِ فردايي است كه غريبه هاي مهاجم و مسلط كه همان پديده هاي آتي ، يعني (عين ) هاي پديدار شناسانه يي كه از راه خواهند رسيد ( مانند علوم و فنون و فلسفه ي تازه ) ، در كهنسالي اش ، به او بهايي ندهند و از كنارش عبور نكنند. پاساژ هاي پاياني ِ شعر هم ، با تصوير ته باغ و دو درخت آلبالو ( خودش و عمرش ) دلتنگي ِ نامه نگار را براي هردو ، با ايجاد ِ هم حسي ِ ژرف و ويژه در خواننده محسوس تر مي سازد.
برداشت 3
شعر سطر هاي نانوشته ص 12
كه به دليل متن بلند اش كامل نوشته نمي شود ، تاريخ نگري ِ گذرايي است كه در ظرقيت ساختار نو و رويكرد تازه ي چينش مجازي ِ تركيبات ِ روايي و گمان زني هاي ِ خوننده محور ، نكاتي از تاريخ گيلان را با تكرار واژه ي ( شايد ) و ظرافتي از تو در تويي ِ مفاهيم ، و باز نمايي دلالت هاي نشانه شناختي ، پيشينه خواني مي كند كه از آن جمله است زرتشتي بودن گيلانيان در عهد باستان كه با ظهور دوم ِ معنا ، از واژه ي تركيبي ِ ( جزيه ي آتش ) منتج مي شود . اما شاعرانگي ِ متن ، بيشتر در حضور ِ محسوس رگه اي از طنز واره ي سيال است كه از جملات ِ نخستين ِ شعر ، تا واژگان ِ پاياني ، در متن مستتر و بر آن چيره است و كشف ِ آن موجب ِ لذت ِ فراوان ِ مخاطب مي شود و ايجاد ِ كشش ِ فزاينده مي كند.
.....ببين
به همين راحتي است
سطرهاي نانوشته ي تاريخ را مي گويم
ما تنها مي توانيم حدس بزنيم
از همين برگ هاي شسته
همين نهر هاي پراكنده
تا آن سوي اين رود
با پاهاي برهنه برويم
و براي هم
دست تكان دهيم.
كاربرد دو معنايي ِ تركيب ( برگ هاي شسته ) در تراز ِ همزماني و اتصال ، ميتواند هم نمايانگر ِ پاكيزگي طبيعت گيلان باشد كه امكان ِ پابرهنه راه رفتن در مسير رود ، و براي هم دست تكان دادن را مي دهد و هم در معناي دوم ، با چهره مندي ِ طنز واره ِ موصوف، در لايه ي كنايه ، تحقق يابد و مبني بر اين باشد كه پژوهش تاريخي ِ گيلان پابرهنه راه رفتن در مسير ِ رود ها و نهرها وبراي هم دست تكان دادن نيست و واژه ي تركيبي ِ (برگ هاي شسته ) جانشين ِ برگ ها و صفحات ِ خام نوشته (يعني نانوشته و يا شسته شده ) است .يعني صفحاتي از پژوهش هاي بي محتوا كه مولفان ِ خام نويس ِ آنها با مخاطبان ِ خام خوان آنها در بازار ِ آشفته ي بي مميزي ، در سكو هاي ِ سرپوش گذاشته ي لرزان ، براي هم با برازش ِ ساختگي دست تكان مي دهند.
برداشت 4
شعر ِ وصيت ص 15
كه در نماي ِ واگذاري ِ ماترك ِ خيالي ِ شاعر سروده شده است. مانند ِ همه ي شعرهاي وصيت نويس ، به انگيزه ي تفاوت ِ سليقه و تباين ِ پذيرش (عين ) هاي روانشناسانه و جامعه شناسانه ، يك پذيرنده ي تام بيشتر ندارد و آنهم فقط شاعر است كه قدر السهم ِ وارثان را كه از ناموران جهاني و يا محبوبان ِ او هستند ، بر اساس ِ پذيرنده گي ِ خود تعيين و تبيين مي كند و مخاطبان ، به دليل ِ تفاوت ها و تباين هاي مذكور ، پذيراي محتوايي شعر و ديدگاه شاعر نخواهند بود و تنها مي توانند از روساخت هاي فرميك و حس آفريني هاي آوايي ِ چينش ِ واژگان و خوشه ي گفتار ، صورت گرايانه لذت ببرند.
مشكل اين گونه شعر ها در ميزان ِ واگذاري ِ سهم ها است كه موضوع را به دليل ِ فردي بودن ِ وجهه ي احساس به منبع ِ پذيرش يا به پس زمينه ، ارجاع نامناسب مي دهد و انطباق را دچار ِ اختلا ل مي كند و پذيرش ِ مفهومي ِ شعر ، در تمام يا قسمتي از آن ، براي مخاطب غير ممكن مي شود.
برداشت 5
شعر ِ از حرف هاي زمين و اين من ِ سقراط ص 20
زمين حرف هاي زيادي دارد
از راه رفتن هاي مدام سقراط
از جمله ي پسرك دبستاني
كه اي واي دوباره دير شد
و از خود ِ تو
كه روي پله ي آخر نشسته اي
و عبور ِ كبوتر ها را
به من مي گويي .
زمين حرف هاي زيادي دارد
درست همين حالا
كه من انباشته از شعر و پرنده ام
كه اقاقيا
واژه ي قشنگي است
و چنار
وسعت ِ همه ي ترانه ها .
زمين حرف هاي زيادي دارد
حرف هاي زيادي پيش از تو
پيش از من
و اين همه حرف
كه نگفتيم
براي زمين
شعر با بن مايه ي جوهري و محتواي تفكري ، اقبال بلندي دارد و جهت ِ پي بردن به ارجاعات ِ دروني اش ، بايد فراروي ِ نشانه شناسانه ، از نوع ِ (پييرس) داشت نه از نوع ِ(اومبرتواكو ) . در پس ِ ساختمان ِ روايت گر ِ شعر ، ساختار ِ دوراني ِ پيچيده با دلالت هاي مسلسل ، معنا زايي مي كند و مدلول اش اينست كه حكمت ِ عقلي ِ مشايي ِ ارسطو كه با نشانه ي ( پييرسي ) ِ سقراط به ذهن متبادر مي شود و تعاليم خود را ضمن ِ گردش ( راه رفتن) افاضه مي كرد ، با رويش حرف هاي تازه از بها افتاده است و با پايان ِ اقتدار فلسفه ي تحليلي و پيدايش ِ فلسفه ي پسا تحليلي ، دگرگوني هاي عظيم ِ جهاني در پي خواهد داشت.
در سايه ي استخراج ِ معناهاي دوم به بعد (از نوع پييرس) مي توان دريافت كه هيچ ديدگاهي در فلسفه پايدار نيست و زمين آمادگي ِ شنيدن حرف هاي تازه و تازه تر را دارد و حرف است كه موضوع ِ اصلي ِ سازندگي و دگرگوني ِ جهان است. حرفي كه موضوع ِ كنش و توانش ِزبان و خرد زا است و هستي ِ فلسفه متكي به آن است و هرنوع زايش فكري و انتقادي تازه مانند ِ (تئوري ِ نسبيت هستي شناسانه ي كواين ) كه از فرا دانش و فرا واقعيت هاي در شرف ِ وقوع خبر مي دهد ، در پديده ي زبان ، هستي مي يابد . زبان بالاترين عنصر ِ قابل ِ تامل در جهان است و شايستگي ِ شاعر هم در اين است كه شعر را در زبان پديدار مي سازد.
اعلام ِ عبور ِ كبوتر ها توسط ( تو) يي كه روي پله ي آخر نشسته و بهتر مي بيند ، در سادگي ِ محض ِ گفتار ، حوزه معنا آفريني و كشف و شهود را با برابرنهادگي هاي دريافتني ، گسترده تر مي كند .اين شعر ، نمونه ي كامل يك قصيده ي سپيد، در ايجاز است و اساس ( تخلص يا گريزگاه ) ، كه يكي از پايه هاي ساختمان قصيده است ، در آن وقتي كه از شعر و پرنده و اقاقيا و چنار و ترانه تعريف مي شود ، درك مي گردد.
برداشت 6
در اين مجموعه تعداد شانزده قطعه شعر كوتاه چاپ شده كه ادبيت و شعريت ِ شعر كوتاه ِ صفحه ي 27 از بقيه بيشتر است.
واژه ها كه تمام شدند
در لغت نامه گلي يافتند
افتاده از چادر زني
كه در خم ِ كوچه
گم شد
بن مايه و پيوند هاي جانبي ِ متن ، در محور جانشيني هاي سمبوليك ،دربافت ِ وضعي ، زمينه ي ارجاع ِ فرهنگي را فراهم و شعر را دردايره يي از ( شمول معنايي) مي گشايد و نقاب ِ به ظاهر چيستاني را از چهره و درون مايه اش بر مي دارد و با اتصالات ِ پايه ور ِ واژگاني و ربطي ، شعري كوتاه در غايت معنا مي آفريند و از حجاب زن ، در حجاب ، تعريفي بارمند مي نمايد و به جنبه ي معنويت ِ اين حجاب ، بيشتر از جنبه ي فيزيكي ِ آن معطوف مي شود و به زيبايي از عهده ي اين جهان ِ معنا بر مي آيد.
زن كه نماد ِ زايايي – آفرينش – تبرك- تقدس – مهرباني و ساير جلوه هاي پيوند و عاطفه است ، حجاب معنوي ِ زنانگي اش ، به دليل اعتلاي بار گسترده ي معنايي ، جز در پوششي از قداست و لطافت و ظرافت ، معنا نمي شود .جايي كه لغت نامه و لفظ صرف و خام ، قادر به معنا كردن ِ اين حجاب نيست ، شاعر ، توانمند ، به ياري اش مي آيد و بار معنا كردن را با اسباب تخيل ، در ژرفناي مفهوم مي پروراند .
برداشت 7
در شعر ِ فيلون ، كلاغ ها ، بهار ص32
شاعر در جايگاه ِ يك جوان ِ آرزومند ِ مدرن و خرافي ناپذير ، فضايي را تصوير مي كند كه در ظاهر ، مدرنيزه و در خمير مايه ؛ خرافي است و تصاوير شهر و خانه ها و خيابان ها و كوچه ها و كبوتران ِ شرمگين و سوختن پيراهن زير اتو و وجود ِ حد اقل يك نفر ، در هر خانه كه شرمساري ِ كبوتران را مي بيند ، فضاي مجسم را به موضوع اصلي يعني حضور تيرگي در تماميت ِ روشني ، سوق مي دهد و با جمله يي ماهرانه و غير مستقيم اين حضور را تاييد مي كند (( گاهي بحث مي كنم كه آيا شب رنگ تندي دارد يا نه ؟))
حضور عقايد پوچ ، با فال بيني ِ زن ِ كولي ، تصوير مي شود و جملات ِ پسين ، دواير ذهني ِ پيشن را باز مي نماياند
.....من هنوز زمزمه هاي فيلون را مي شنوم
وقتي پشت ِ شيشه هاي مات
زن سپيدي اش را مخفي مي كند و سرباز
مات مي رود
آه فيلون !
تمام بازار را گشتم
تابراي چشم هايم
عينكي مشجر بخرم.
زمزمه هاي فيلون ( مولف فينيقي ِ يونان ِ باستان ) كه به ارباب انواع ِ يونان قديم اعتقاد داشت ، ديدگاه ِ صورت ازلي (آركي تايپ) را كه ريشه در مردم شناسي تطبيقي دارد را يادآور مي شود .در مكتب يونگ ؛ آركي تايپ ، تصاوير و رسوبات ِ رواني ِ ناشي از تجارب ِ مكرر نياكان ِ بشر ناميده مي شود كه در ناخود آگاه ِ قومي ِ آنها وجود دارد و به صورت اسطوره- مذهب-خواب و ساير نمودها ي رفتاري بروز مي كند و در همين حاشيه بحث اسطوره ي ( لوي استروس) به ذهن متبادر مي گردد و با چسبندگي هاي متني ِ شايسته يي ، پايان شعر ، چيرگي ِ آركي تايپ را در بعدي برجسته و پذيرنده نشان مي دهد كه سر انجام جوان نوانديش ، پيوستگي ِ ايستادگي اش را از دست مي دهد و به دنبال عينك مشجر مي گردد تا اراده و انديشه اش را مانند ِ زني كه سپيدي اش را مخفي مي كند ، و يا بسان سربازي كه مات مي رود ، مخفي و مات نمايد و با تمكيني جبري بپذيرد كه بايد بهار را مانند سايرين و كلاغان ِ بد نام بشناسد و بفهمد كه تافته ي جدا بافته ي طاقي هاي آويزان شده اي نيست.
شعر در لفافي از بازنمايي هاي دوره اي ،بر پايه ي آرايه هاي ژرف قالب بندي شده است.
برداشت 8
شعر ِ از هركجاي اين جهان كه بيايي ص 40
از هركجاي اين جهان كه بيايي
روبه رويت ميداني است
كه دور بزني
بي آنكه به پشت سر نگاه كني
به سوي آن ابديت ممكن براني .
كسي سر به گوش التماسي نمي گذارد و
نمي رود
براي روبيدن ِ سقف هايي
كه به استخوان رسيده اند
تا آرواره ي اين آخرين جمجمه را
پايين بياورند
از هركجاي اين جهان كه بيايي
پليس جريمه ات مي كند
تنها به خاطر سبقتي
از طرحي گشاده
كه سراسر ِ جاده را عروس مي شد.
مي روي
راهي را كه بايد بروي
و تبعيد مي شوي
به لبخند هاي مجبوري
كه مي نشينند و
آمده
مي روند
بي آنكه به پشت سر نگاه كني
بي آنكه پير شوي
از هركجاي اين جهان هم
كه آمده باشي
برگشتن به ابديت ممكن حرف تازه اي نيست.اما بافت تكوين يافته ي وضعي ِ شعر ، ساختار خطي اش را با نرم گريزي در چند جمله و عبارت ، مفهومي تر كرده و تشبيهات ِ قابل تامل ، به اعتبار شعريت ِ آن افزوده است و زبان را تا آنجا برجسته و ممتاز مي نمايد كه پندار اوج مي گيرد و اين حقيقت بازيافته تر مي شود كه عمر جاودان محال است و حتي اگر جمجمه ي مردگان زميني ،با گذشت سالهاي ِ متمادي ، از سقف ِ آسمان بيرون بزند ، هيچكس به التماس ِ آخرين زنده ي ملتمس ، كه خواهان ِ جاودانگي ِ فيزيكي است گوش نخواهد داد .شعر ضمن تاويل آفريني ِ جملاتي ، تاويل پذيري ِ عباراتي هم دارد يعني در خوشه ي گفتار مفهوم پردازي مي كند و اثر مي گذارد .
برداشت 9
شعر ِ براي پلك هايش ص 42
نشاني ِ قدم هاي همين آفتاب را گرفته اند
رفته اند و رسيده اند و ديده اند
باران
جايي در همين حوالي
لب هاي محبوبه ي شب را
بوسه مي زد.
كشف كرده اند بشقابي گلين را
با يك منطق الطير لاجوردي وسط اش
و حدس زده اند
بدر كامل را
جايي در مدار ِ ناممكن .
گاهي حرف مي زنند و مي روند
گاهي از همين چينه هاي مبهم سنگي
نگاه مي برند به آفتاب هاي پارينه .
بودا ساخته اند
سنگي
با جامعه اي مرصع از سنگ هاي دريايي
بعد نوبت ِ روزنامه هاست
يا آن تيتر ها
نشاني ِ قدم هاي همين آفتاب را مي گيرند
تا يكي بيايد
روي همين خطوط بايستد و تعارف مان كند
به ضيافتي
كه نان و شراب است
و رد پاي همين آفتاب را بگيرد و تا انتهاي باران برود
شايد به جاي محبوبه ها
پلك هايش را ببوسد و
خوابمان كند
شاعر گله اي تاريخي را در پنداري از خود بسندگي و اتحاد دو عنصر ِ روشنايي و تاريكي ، در نمايي از پيوستگي ِ پشت ِ پرده ي زماني تعميم داده است.فلسفه ي دو محوري ِ ( ثنويت گنوسي ) كه گرانيگاه ِ هستي اش ، نور و ظلمت يا معنويت و ماديت است ، و عميقا توجه ي فلاسفه ي قديم را به خود جلب كرده بود ، با طنزي پارادوكسيكال ، كنايه پيچ و ثبت مي شود كه پايندگان ِ آفتاب ( نماد ِ حقيقت و راستي و روشنايي ) با پويش و بينش ِ خود پي برده اند كه باران ( پديده ي ناشي از آفتاب ) در همين نزديكي ها ( يعني جهان مادي ) لب هاي محبوبه ي شب را بوسيده است . در اينجا ( محبوبه ي شب ) گل معطر ِ معروف نيست ، عنصر يا موجوديتي است كه براي شب ( نماد ِ تيره گي ) محبوب است و آفتاب كه در تقابل با تيره گي معرفي مي شود ، با ميانجي ِ خود يعني (باران) لب هاي محبوب ّ تاريكي را بوسيده است. اشاره به منطق الطير ِ لاجوردي و بشقاب ِ گلين و چينه هاي مبهم ِ سنگي ، ياد آور درخشش ِ فرهنگ ِ پارسي و عظمت ِ تمدن ِ ايراني است. شاعر با اشاره به بودا ، در بعدي فراتر ، به عظمت و معنويت ِ تمدن ِ خاوري اشاره مي كند و در سطور ِ پاياني ، در مورد ِ بهره جويي هاي نابرابر اتحاد پنهاني غرب و شرق را از آسيايي هاي صاحب تمدن هشدار مي دهد كه قصد دارند بجاي بوسيدن ِ لب هاي محبوبه ي شب ، پلك هاي ما را ، با گرفتن ِ رد پاي آفتاب ِ كهن و درخشنده و ترفند مهماني و تعارف ِ نان و شراب ، ببوسند و خوابمان كنند . و به اهدافشان برسند .
برداشت 10
شعر ِ آفتاب گردان ص 53
هميشه دوست داشتم بدانم
كه آسمان
پس از هر رنگين كمان
تا كدامين خانه ي فراخ
آغوش مي گشايد
و باران
بركدامين سنگ
آرام مي گيرد
و تو
از كدامين بستر
كدام خاك ِ نجيب
سر از خواب برمي داري
[اين ] شعر اگر در ترازوي ساختار خطي سنجيده شود ، جلاي كشش مند و محتواي تفكري نخواهد داشت .اما اگر در پس لفظ روايي ، به دنبال ِ زبان ِ مجازي و كشف ِ مشخصه ها و مولفه ها ، معناجويي گردد ، اساس ِ حسيات ِ سوق دهنده اي شكوفا و پرده هاي مفهومي انگيزاننده و ساز واره اي گشوده مي شود . اساس ِ شعر ، بر پايه ي شناسايي ِ هويت واژه ي (تو) ي مندرج در شعر ، اوج مند است ، كه با توجه به شان حضور واژگان ِ تركيبي – كليدي ِ شعر ، (تو) ي ياد شده به هيچ وجه در قطعيت و مركزيت ِ تك معنايي نمي گنجد و در گونه هاي چند معنايي مي تواند هر بزرگ منجي جهان بشريت و يا حتي آرزوهاي تحقق نيافتني ِ و غير ِ ممكن بشر به شرح زير باشد .
فلسفه ي برتر – علم قطعي و تغيير ناپذير – بينش ِ كلان ِ جهان بين – مهدي ِ موعود – خداي هستي بخش – عمر جاودان – جهان ِ بي جرم و گناه – فضيلت ِ تام – كشف ِ راز هاي هستي و اشراف ِ كامل بر همه ي دانستني هاي كون و مكان ...و خلاصه ، دست يافتن به نيرويي كه ( آفتاب گردان ) باشد.
شاعر براي گسترش معنا ، از رمزگان و نماد ها ، به عنوان ِ نشانه هاي مناسب ، خوب استفاده كرده و ژرف ساختي شايسته آفريده است و كلمات ساده يا تركيبي ِ ( آسمان – هر رنگين كمان – خانه ي فراخ – كدامين سنگ- كدامين بستر – خاك ِ نجيب ) هركدام چفت هاي محكمي است كه زنجيره ي معنا را پيوسته تر مي سازد . مثلا با كاربرد ِ صناعت ِ آدم گونگي (عنصر تشخيص ) براي آسمان و نمود ِ ( هر رنگين كمان) يك مقصود ِ دوره يي است. رنگين كمان از گذشته هاي دور به اسطوره تبديل شده و در ادوار ِ مختلف ِ تاريخي نام هاي متنوعي گرفته است ، كه عبارتند از : كمان ِ غول – كمان ِ شيطان – كمان ِ فرشته ي آبي – كمان ِ رستم – كمان ِ مرتضي علي . واين نام ها ، نمايه ي آشكاره گي ِ انديشه ي تبعي انسان ها در هر دوره بوده كه آخري مربوط به دوره ي مذهب ِ تشيع است .
خلاصه اين كه شاعر ، متني را بر اين محور فرازمند ساخت كه بداند ، بارن ( نماد جاويد حيات ) بعد از آخرين رنگين كمان ( نهايي ترين ظهور ِ انديشه ي بشري ) بر كدامين سنك ( پايه و بن ) آرام مي گيرد و برايند ِ جهان شمول ِ اين آرامش چگونه در فرايندي بهينه ، كارساز مي شود و (تو) ، كه مي تواند يكي از (عين ) هاي شمرده شده ي پيشين باشد ، از كدام خاك نجيب و قضيلت ساز ، از نهفتگي ، بيرون خواهد آمد .
شعر در محور دوگانه ي سطحي و بطني ، از استحكام و برجستگي ِ شاياني – در خوزه ي زبان و دايره ي شناخت ِ هرمنوتيكي و رونمايي هاي مفهومي - برخوردار است.
برداشت 11
شعر ِ ماشاعران ِ بي ادعايي بوديم ص 57
آمديم
وقتي تمام كوچه هاي بن بست
طرح آغوش ِ نقاشي بود
كه در بوم و نقش ِ آفتاب
به ساليان ِ جواني
پير مي شد.
آمديم
با يك سبد زيتون
سفره را پهن كرديم
هفت سين چيديم.
و نقاش
در انتظار ِ گشايش ِ رنگ بود
مي گفت
تمام طرح ها را
بر بوم
شعر كرده است.
ما شاعران بي ادعايي بوديم
مي دانستيم نقاش
بايد سفر مي كرد
عشق مي خواند
نقاش بايد
براي رنگ هايش
خطر مي كرد
سپس
با ني
حصار ساختيم
آتش افروختيم
به ياد روزهايي كه عشق
در برگ ريز
نجوايي جادويي بود
نقاش اما
به دريا رفت
با طرحي
چون معجزه اي شاعرانه
بر بوم
ما شاعران ِ بي ادعايي بوديم
آغاز گاه ِ روايت ، دوران ِ نخستين ِ آفرينش ِ انسان است ، كه همه ي معابر در زمين برايش بن بست ، و چون بوم ِ نقاشي ، جلوه گاه ِ طرح هاي گوناگون بود و حس و توان ِ بينايي ، او را نقاشي ساخته بود كه بر بوم ذهن اش ، فقط آفتاب مي كشد و به انگيزه ي بي بهره گي از ابزار ِ مناسب ِ فراروي ، در همان ِ سال هاي جواني پير شد.
در ايستگاه ِ دوم ، نماد ِ بهار و شكوفايي ِ حيات مطرح مي شود و بشر اوليه ، به مرور در مي يابد كه به شكوفايي و همزيستي با همنوع اش نيازمند است .
پهن كردن سفره با يك سبد زيتون نشانه ي همزيستي و هفت سين نشانه ي شكفتن است . در پاساژ بعدي ظهور و حضور ِ ( زبان ) در ايهام و باريك بيني ِ نمادگرا و نشانه مند مژده ور مي شود و نقاش ، يعني انسان ِ نخستين ، ضرورت ِ تفكيك ِ رنگ ها را حس مي كند و اين ضرورت ، مستلزم ِ نامگذاري رنگ ها بود و نامگذاري هم ، هستي ِ زبان را ايجاب مي نمود . يعني نويد ِ كنش و پردازش ِ زبان را مي داد و شعر يعني جايگاه برجسته ي كنش هاي زباني ، چهره گشود و شاعر بر نقاش چيره شد و نقاش بايد سفر مي كرد و خطر مي كرد و عشق مي خواند . چون عشق پيشواي احساس است و شاعر ِ بدون ِ احساس وجود ندارد و آتش ، نماد ِ تقدس و بيماري زدايي و شادماني و استمرار حيات است كه در خميره ي شعر ، در لايه ي پردازش ِ معنا ، جايگزين شد . و آنگاه كه نقاش دريافت در پيشگاه زبان كه راوي و ناشر بزرگ ِ عشق است ، بار كافي و لازم را ندارد ، بايد در بوم اش ، با طرح ( معجزه اي شاعرانه ) به دريا مي رفت – يعني در بوم اش غرق مي شد.
تشبيه ( معجزه ي شاعرانه) ، در اين شعر ، زيباترين تشبيه ، براي غرق شدن است كه توسط شاعر ، در تناسب ِ آرايه هاي زبان و پندار بكار گرفته شد و شان ِ شايسته و پيوسته اي به شعر بخشيد.
برداشت ِ آخر
شعر ِ روي بند ، كنار ِ فاقيه ص 72
سرنوشت ِ آدم ِ و چگونگي ِ آفرينش ِ او ، از آغاز تا كنون ، با تكرار ِ جمله ي ( نگاهت را چيده اند ) در چهار پايگاه باز خواني مي شود.
پايگاه اول ، هبوط ِ آدم است كه به باور مسلمانان با خوردن گندم و به عقيده ي مسيحيان با خوردن ِ سيب ِ سرخ از بهشت به جهان ِ مادي، يعني زمين، رخ داد
نگاهت را چيده اند
از شاخه هايي كه يادگار دويدن ِ آفتاب بود و آدم را
ياد ِ ظهر خوابي هاي كوير مي انداخت
.....
چيدن ِ نگاه از شاخه هاي يادگار ِ دويدن ِ آفتاب و ظهر خوابي ِ كوير ، استعاره ي مناسبي است در نيايش ِ وسوسه ي آدم براي خوردن ِ سيب ِ معروف در دوراني كه زمين در اثر گرماي زياد ظهر خوابي ِ كوير گونه داشت.
پايگاه دوم ، در عبارت ِ زير ، فرستادن ِ حوا براي آدم را معنا مي بخشد
....نگاهت را چيده اند
با يك سبد ليمو
كه دوست نداشتي
انداخته اند
روي بند
كنار ِ قافيه
....
بكار گيري ِ عفيفانه ي ( يك سبد ليمو ) و تركيبات ِ پسين آن ، در تشبيهي تعقيدي ، نماد ِ زنانگي را با تجسم ِ عضو ِشير دهي ِ زن ، و چينش ِ سمبوليكي ِ واژگان ، معنا مي بخشد.
مهارت ِ شاعر در اين پايگاه بيشتر در اين است كه با ايجازي عفيف و استفاده از واژه ي (قافيه ) در معناي ( پس ِ گردن ) حلقه هايي از مفاهيم مي آفريند كه يك حلقه ي آن ، ناخوشنودي ِ ذاتي ِ كودك از امر ِ در پوشش قرار دادن ِ عضو ِ شير دهي ِ مادر ، با بند آويزان بر پشت ِگردن است.
پايگاه ِ سوم ، دانش آموخته گي و خرد ورزي ِ آدم را ياد آور مي شود كه از طريق ِ دست نوشته هاي پيامبران و حكماي متعهد الهي و مدني و اجتماعي اتفاق افتاده است . دست هاي حنا بسته نشانه ي تعهد و لب هاي كبود هم نشانه ي حرف زدن زياد ِ ناشي از آموزش دادن به ديگران است.
....نگاهت را چيده اند
با دست هايي
كه بوي جوهر
و لب هاي كبود
بوسيده اند
آن دست هاي حنا بسته را پشت ِ اين دفتر
.....
پايگاه چهارم ، زرف ساختي از ربودن ِ اراده ي آدم را نشان مي دهد كه با چيدن ِ نگاه او و پيشكشي ِ هداياي به ظاهر معنوي و مادي (مانند ِ گفتن ِ دوستت دارم ِ كودكانه و غيره ...)وقوع مي يابد .
....نگاهت را چيده اند
با يك دوستت دارم ِ كودكانه
با يك تعارف ِ پنير
با يك دو ضرب در دو
و يك قايم باشك
با طرحي
و هاشوري
تند .
عنصر بيناني و قوام دهنده ي اين شعر، بيشتر ، بافت ِ نوين و چيره بر متن است كه با نيروي آرايه هاي دروني ، پديداري ِ شيوه ي تازه ي سخن را در ساختار ِ آن فراهم نموده است.
در برداشت ِ كلي و پاياني ِ مجموعه هم ياداوري ِ اين نكته ضروري است كه بعضي شعر ها بار بيشتري نسبت به بعضي ديگر دارند .البته اين تفاوت ِ بارمندي در همه ي مجموعه ها و ديوان هاي منتشره ديده مي شود كه به دو جوهر بستگي دارد
1- جوهر ِ خود ِ شعر
2- جوهر ِ برداشت كنندگان ِ شعر
باگشودن ِ هر يك از شعر هاي اين مجموعه ، كه با كليد ِ ويژه اي كار ساز است ، در مجموع مي توان گفت كه (( قصيده هاي سپيد )) مجموعه ي قابل تاملي است كه مولف اش را به عنوان ِ يك نو آور ِ انديشه ورز در گستره ي شعر جوان مطرح مي كند و برجسته ترين ويژگي اعتبار و امتياز اش ، شيوه ي عادت زدايي هاي كلامي است كه با سازوارگي ِ ذاتي و جملات ِ همبار با فرهنگ ِ ايراني در گستره ي زبان و پردازش ِ معاني ِ زير متني ، به سبكي كشش مند پديدار شده و نويد آن را مي دهد كه حسين طوافي با رگه هاي پنداريني كه در (( قصيده هاي سپيد )) بجا گذاشت ، فراروي ِ پيوسته اش را در آفرينش هاي پسين بيشتر نشان دهد و من مسرور تر باشم كه بارها بتوانم به نگرش ِ سروده هاي تازه ي اين خردمند ِ جوان بنشينم.
محسن آرياپاد –رشت مهر و آبان 1387
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
دو تقدیمی برای دو عزیز
تا خون ِ سپيد ِ انجير
براي كورش همه خواني
و نه بازتابي
از دميدن ِ مه
كه گه گاه از بازوانم زبانه مي كشد و
در سايه ي خاموش ِ چكاوكي مي نشيند
و نه ميرايي ِ لبخندي
در تعارف ِ كوتاه ِ اطلس و پرند
تنها بتوراك ِ لالايي ِ مادر
در گلويت
شمالي ِ من است
سرود از مدام
به گوشه اي مي پرد و پلك ِ عقربه مي لرزد
تا كجاي نِي مي رود بماند
( اينجا همه چيز از ابتدا تعريف شده است
و همه گان خواب هاي ازلي مي بينند
با اوزان و قوافي
و آيات ِ مدهوش ِ باران گير )
نه تو
نه از تو
گفتم بيراهه مي روم كه نه از تو ونه تو و تو وشمالي ِ من
همه از كبيسه گفته اند
و هواپيما هاي كاغذين
از اشياء
به لاله عباسي ها رفته اند
و از اوج ِ حزين
با همين ني ِ نُه بند ِ مولوي
هوا آوردند .
و سقوط
در تجسم
و در بتوراك ِ خاموش
در تجسم
و در عشاء
در تجسم
و در ميرايي ِ همان لبخند ِ بالا
بازوانم را كناره گرفت و در پس ِ رعشه ي صبح
برادرانه خنديد.
گفتم اين را ليلاكي هاي غريب ِ گيلان هم مي فهمند
وقتي آينه از تو پژواك آورد
هواپيما هاي كاغذين
سيمرغ هايي بودند كه در حواس ِ هميشه ي ليلي هاي شمال
كبوتر مي شدند
و طوقي ها جشن ِ چاقو مي گرفتند
و ماه
خون ِ آبي ِ كم رنگ اش را
بربتوراك مي ريخت
كُردانه و گردانه
كبوترانه گي
درنگاه
صوفي مي شد
و از گلو تاب بر مي داشت
و مي خواندم ((اقراء ))
كه (( يا قاضي الحاجات ِ )) حرف ها باشد اين مادر
كه در كلمه /بي كلمه / با كلمه /هر كلمه
پرتاب مي شد
و گورستان ها را در بتوراك و آبي ِ كم رنگ نقاشي مي كرد
همين است كه مي نويسم كورش ! مي داني ؟
همين گاه ِ قلم
و باران ِ سيگار و سيگارو سيگار وسيگارو سيگارو سيگار
و شرم
و سيگار و سيگارو سيگارو قرآن
و كمي زمزمه به زبان ِ پدري
وگاه گلبوسه اي از لبخند ِ همسر
و گاه نوازش دست هاي كوچك پسرم.
وقتي آسمان
در زهدان ِ گلهاي شيپوري تجزيه شد
هواپيما هاي كاغذين پروانه شدند
گويي زبان باز كردم
كودك كه مي شدم
آسمان دايره اي نارنجي بود
با فام ِ سبز
لبريز تر از من
تا يگانه گي اي كه بزرگم كرد
و از نبوّت باكره ي خاك آلودي با من گفت
كه زبانم مي گشودم
مي آمدم مي رفتم مي پيچيدم
من گياه هم بودم
در فاصله ي نوازش ِ دو دست
وقتي دانه مي شكست
و انسان مي آمد
مي داني كورش !
اين است كه مي نويسم
و اين شعر هم كه براي تو است
تا خون ِ سپيد ِ انجير
فاصله اي ندارد .
حسين طوّافي – بندركياشهر – تبريز – بهمن و اسفند 1387
********
اين حوالي ِ سرخ ماراوييا
به : محمد آذر شين فام
هم
چون گونه ها
كه گاه
از غروب
به افشانه هاي اكاليپتوس مي پرند
هم
چون راه راه ِ پرت ِ نفس گرفته اي
آغاز مي شوي
در لعلي خاموش
و كرانه هاي درخت هاي سنا
چه سرخ ِ راه راه
چه زرد ِ راه راه
فرقي ندارد عسل
در اين حوالي سرخ
ماراوييا !
هم
به تازه گي
منطقة البروج نقطه اي
در قالب ارواح
و زن هاي ويران
از قلب ِ واشده ي سنگ / مي گريزند
نوروز ِ خشت را مي بيني
نوروز ِ مردنگي هاي ساده از مرده گي
ما با دست هامان فصل گسترش خاك را جشن گرفتيم
همچنان سرخ و آبي
همچنان از آتش و باراني
در اين حولي سرخ
ماراوييا
بگو كدام زن از پاك بوسي غنچه هاي سر نهفته ي عيد بر گونه ي راه راه ِ آينه خوابيد ؟
و شب
در گيسوي كدام ليلا
از ماهتاب ِ كرانه هاي سنا
مردمك مي دزدد
سرخ ِ راه راه ؟
زرد ِ راه راه ؟
ويا
خود ِ ماراوييا ؟
حسين طوافي – ماراوییا - آذر 1387
********************************************************************
جم ترنج شکیلا در وازنا
جمعه شانزدهم اسفند 1387
یکشنبه چهارم اسفند 1387
مصاحبه مهشید موساپور با حسین طوافی در خصوص ادبیات و زبان گیلکی قسمت اول در وب لاگ مانگه تاو
**********
فواره ي بلند ِ بي ساليان
براي احمد شاملو و بابك بيات و محسن بافكر ليالستاني .به خاطر توقفي كوتاه در ليالستان . هرچه پرسيديم – آن بزرگوار – محسن آقا را نيافتيم . گويي براي انجام كاري به لاهيجان رفته بودند .
وقتي از نا كجاي شهر
به گوشه ي دنجي رفتيم
بهمن شرمگين
با تنفس پيري اش مي گفت
(( مرا به خاك بسپاريد ))
آن روز
روشني ـ خواب ِ شكوفه ها
بي آنكه از صبحي اصيل بروند
در نطفه مي خواند
(( نازلي بهار خنده زده ))
ملكوت
در خواب ِ مجسم اشياء تقسيم مي شد .
بود و علف بود و مرثيه
و شهر آشوب ِ نور
از عمق علف برمي خواست
و به شكوفه هاي نارس ِ ارغوان مي گفت
هاله لويا !
در ترسيم ِ باران و كلاغ و گورستان و شاعر و اين همه وهم و نازلي
نازلي ِ باراني ِ غمگين گفت
هاله لويا !
وقتي ترانه هاي كبود از گلوي كبوتران بي سر
به زهدان گلهاي حنا رفتند
نبض ِ كلمه
مصلاي وحدت پروانه ها بود
و نازلي هاي بي پايان را به مجراي شهر فرستاد
و وزني سنگين
به مضراب مي نشست.
آه ! لاهيجان !
فواره ي بلند بي ساليان !
نازلي گم شده است
آه !
آوا و
بامداد و
غنچه هاي ارغوان و
آخرين تاكسي كه از نسيم ِ گذر به جاده ي تفويض رفت.
اينجا در ليلستان
انبوه معسل و لبخند
ماه و گويه يكي
و بامداد ِ شاعر است كه مي خواند
و تمايل ارتباط
از آينه و شهر و فواره ي برخاسته از دهان ِ قو
ليالستان ِ لاهيجان –بهمن1387
**************************
نيمي و نيمي ديگر
نيمي گيسو
نيمي نان
تك قافيه اي براي قرآن
و آن گاه كه خداوند
به لب هايم قسم ياد كرد
و تورا بشارت داد
به عذابي سخت ! يادت هست ؟
نيمي گيسو
نيمي عطر ِ ماتيك
ازمن كه انجير تنهاي گوشه ي حياطم
انجيل بردار
و از نوك ِ انگشتانم
بنوش
نيمي گيسو
نيمي مدّنا
با شرقي از خاتون
و هزاردستان
و لبخندي خط چيني
كه تنهايي قسمت مي كند
و لب هايش
گلبرگي است از نگفتن
نيمي گيسو
نيمي نان
نيمي و نيمي ديگر
الحمدالله
رشت - بهمن 1387
چهارشنبه سی ام بهمن 1387
در سایت دانوش بخوانید
نقدی بر شعر ((ای پدر آسمانی )) در وب لاگ روشنا
به قلم بهمن ارجمند
چهارشنبه هجدهم دی 1387
چند شعر جدید
دو شعر از حسین طوّافی در سایت ادبی ِ جریان
شعری از حسین طوافی در سایت ادبی ِ جغد
جمعه پانزدهم آذر 1387
چند شعر
|
سپید ِآرام
دریا پشت دریا کوتاه میشود واژگان مسلوب * نت میبوسند به نی میخوابند داوودیهای روئیدهی خیزران هفت بند تنام . آنسوی پلاژ بازی شیفون و اکلیل و گونههایم برایت از آفتاب میرود آسمان سوختهی عقیق میشود . میگویم تنهایی جاز میزند میگویم تنهای بی تنهایی جاز میزند دریا از انگشتهایم طعم میگیرد صیادها /صید واژه میکنند
تقدیری همچنین آنسوی اتاق و فرفورژه خزه روییده و پرستوها حیاط را روشن کردند خورشید هم خوابیده خوابیده می رود
تو استخوان بریده شعر را لمس میکنی با نفسهای اسب
لاهیجان – مرداد ۸٧ * مسلوب : دزدیده شده *************************************** در ماتی ِ یک/شنبه ی/کوتاه
نه این که هر روزی همیشه هست و پیوند ها بالا دست ایجاز اند و نه سرد چون عقربه های خواب به سروی می رسم در شهری غلتان که با نام ها بازی می کند
قافله ی رنگ ها از مسیر خالی نام می پرسد و بی رنگی خاک به نام می شود /بوریا و نخل بسته ی این خواجو که نبودم او نگاهی اصیل دارد ونجابت
هوای کوهستان باگلاب و کاجیره همراه است پوروشسپ! * افسار شتر را رها نکن ! هنوز کمی راه مانده باز های بالای سر را ببین بازهای همیشه چون همیشه های باز
گیسویی که بوییدی از کودکی خندان می گوید وبطن تو انقباض ِهمیشه ای باز است شولای کاجیره ها هم و لب هایت از انجیر سهم دارد با چشم کندر در چسبندگی ظهر و کندر در تلخی زخم و کندر که تجلی از بطنمان می گذرد .
بی کاروان مصرع می آیم چون باز های همیشه و گاه که زیر بارانی ام پنهان است و بی تابی های محالِ شرم که به شعر می زنند سایه به سایه ی یک بانو در ماتی ِ یک /شنبه ی /کوتاه
هنوز همیشه ای باز است چون گوشه ای بکر نوازشی /بکر چون گیسویی که تو بوییدی
و بطن تو از انقباض ِ این آغاز با من گفت
مراغه -آذر ۱۳۸۷
*نام پدر آشو زرتشت طیق روایات پهلوی و اوستایی *********************************
مسترزاد
این چشم ها کودکانی اند /واژه که ریشه می زنند /شعر چون احوال پرسی /از من خاطره ای جامانده /در برف بد هم نیست فراموش کردنِ /سفر در خانه ای /آِغشته به توت
احوال پرسی از من خاطره ای است /در برف و فراموش کردن سفر هم بد نیست
رشت -آذر ۱۳۸۵ ******************************** دور دست آسمان
رنگی/دور دست آسمان با دهانی /مرطوب نا کجای کوچه های آمیخته به سایه آهنگی /باد از تو کفش هایت ماند آسمان زیر اُتو ملحفه هم /بازی باد
هوا نیاز من تو نیاز میدانی مجسمه نشینی که پشت پلک هایم را می لرزاند آهوانه ی ایزابل ِ ایزابل ِ ایزابل ِ * در باغچه ختمی هم خطاب می شوم شاعر تو باشم چون محمدی های سنگ که لمس انگشت های شسته را می بوسند رنگی /دوردست ِ آسمان هم زمزمه ی هر روز فاتحه الکتابم
میدان مجسمه متروک نمی شود
*نام ترانه ای است از چارلز آزناوور که بسیار دوستش دارم
********************************************
بازم صدای نی میاد برای فرهاد مهراد فرهاد مهراد فرهاد مهراد با پی در پی چند گانه ای کجا بوده ای که نیست نوشتن هوایی از این سر رفته های سفر سر به ستون ِ بی ستون کوبیده فرهاد که نمی شنوی /و نمی روی از تعارف چشم ها . شاعری هم تعارفاتی دارد پی در پی ِ چندگانه ای /از دور ماهور افتاده و عود بم ِ ویران
نای فرهاد می گیرد این نی نای ِغریب و منتظر
رشت ـ مهر ۱۳۸۷
|
جمعه هجدهم مرداد 1387
نقد قصیده
ما شاعران بی ادعایی بودیم
بازخوانی «قصیده های سپید» حسین طوافی: ( ثریا داوودی حموله)
- ای کاش/زمینی داشتم/گناه می کاشتم/تا جهان را/از نو شروع کنم ص8ا
- کوه ها برادرند/دره اما/ خطی به نفاق میانشان زد/تا کذرگاهی باشد/ برای تو...ص51
حسین طوافی دو کتاب شعر «قصیده های سپید» و «پنج سپیده به دختر لوقا» را همزمان بیرون داده و در این وانفسا..... باید به وی کارت صدآفرین هم داد!!!!! زیرا اهل ادبیات نیک می دانند که چاپ کتاب از نبرد با گیل گامش هم سخت تر است!!با خوانش دفترهای طوافی من یاد داستانی از مولانا افتادم که(کنیزیکی روی زرد کرد و طبیب آوردند و....)طبیب با روان کاوی فهمید نبض کنیزک به کدام شهر وکوی وبزرن می زند!بی شک مخاطب ریزبین هم از لیلای بی حواس شاعر خواهد فهمید نبض طوافی به حافظانه ی شیراز می زند!در همین بدو نوشتار بگویم که شعر طوافی شعری کاملا اعترافی است.این گوئی های این نمونه ای با الگوی زندگی شاعر مرتبط است.شاعر سعی کرده همان قسمت مهم و پنهان شده ی ذهن و زندگی در کلام تلطیفی بریزد و خود را از دنیا و مافیه خلاص کند.
....شاید در این روزگار امثال طوافی بد فهمیده شده اند یا خود را بد فهماده اند!؟که شق دوم به ذهن من نزدیک تر است. زیرا آنها در پی تثبیت ذهنیت نبوده و نیستند ؛بلکه تنها هدف کلامیست به نام شعر که بر زبان جاری می شود. سوال این است که ایده در ذهن طوافی طواف می کند یا طوافی به طواف ذهن مشغول است؟!
در «قصیده های سپید» عبارت های نسبتا کوتاه محتوا را در فرم بلند و آبشاری به تصویر کشیده واز نتی به نت دیگر گریززده است. شاعر به درون مایه و مضمون بیشتر توجه می کند تا شکل و ساختار و تلاشش برای تثبیت ذهن و زبان است. سادگی و گزینش واژه ها ساختار زبان را شکل می دهد.اوبا ذهنیت عاشقانه و حس نوستالژی زیبا کودکی و نوجوانی و پرنده و گل و طبیعت ...به تصویر می کشد.از ششمشاد ،تبریزی ،کاج ، چنار ...تا نرگس ، گل شیپوری ،مریم ،لاله عباسی ، محبوبه، ،اقاقیا ، رازقی ، پیچک تا فاخته ، کبوتر ، گنجشک ، کلاغ ، یا کریم تا خیام ، حافظ ، مولانا ، شاملو ، نجدی و...البته«سر دلبران» را با نت های دو ر می فا ... هاشور معنی دار می زند. خود نگاشته هایی بر گرفته از خلاء های ذهنی ...
- (پدر پدر پدر پدر پدر بزرگ/ روزی به دنبال گرز گاوساری می گشت/که جدش در مزرعه نبش پل دفن کرده بود.....ومادر مادر مادر مادر بزرگ.....)ص12
-وقتی رفت/قدم هایش در کوچه بود/بر می گردد یا نه/نمی دانم/اما سایه ی دو چشم/ در آسمان مانده/که خیلی آشناست ص 68
این واکنش و کنش محصول یک ذهن صرفا نوستالژی است و ریشه در روح بیقراری دارد که می خواهد از همه مقوله های این دنیائی تصویری ارائه دهد.در بازخوانی کتاب گوشه هایی از رویکردها ی اجتماعی و انگاره های شعری هم دیده می شود که نشان می دهد.گاه فضا کاملا سورئالیستی است و تمهیداتی که در فرم بیرونی شعر ارائه می کند که در اینجا زبان برایش رکن اصلی حرکت را دارد. شاعر در پی ابداع تصاویری مدرن است که قبلا هیچ نقاشی به آنها نپرداخته است.البته نگرانی من در شناساندن همین نشانه ها است که گاه با متن اصلی همخوانی ندارند اما از زیباترین بخش های شعری کتابند.شاید طوافی در نظر من به خاطر همین انتزاعی گوئی شاعر باشد:
- و قطاری /که ازمیان فنجان های من و شما می گذرد ص35
- و دستهائی که اگر دراز شوند/ به ازیریس می رسند ص 37
-زنان از درخت آلوچه عشق می چینند ص 12
-قطاری که از جوانی ام را/ به آب های آن سوی جهان نینداخته ام ص33
-جنون تیرک های برق/در ایستادن است/مردانی سیمانی /که با خطوط صدا/ به هم وصل می شوند ص 11
این همان گوئی ها اگر آگاهانه نیست ؛ برای پرهیز از روایت خطی و گسیخته شدن شعری ضروریست.شعر طوافی قابلیت لایه لایه و تاویل را دارد ولی در پایان بندی ها دچار خلاء شده و شعر از مسیر ابتدائی سرایش منحرف می شود.از این نوع شعر به چه رویکردهائی می توان رسید تا شکل و فرم را از درون و برون قابل توجیه شود.
البته اگر بعضی کلمات را بین قلاب یا معترضه نشان می داد شگردش روشن تر می شد...گرچه شگردهای شعری شاعر ممتنع و پیچیده نیست.گاهی به عمد ذهنش را فرموله کرده و کاریکلماتور می سازد. او خود را درگیر سوءتفام عمدی می کند تا محتوا را برجسته تر نشان دهد. فرم را به دور شعر تنیده است. کاملا به شیوه ی خود آگاهانه می نویسد. کلام مانند پازلی است که تکه هایی از آن گم شده ؛ گوئی در نظرش هیچ چیز در این جهان کامل نیست و می خواهد این نسبیت را به ذهن مخاطب هم بکشاند.اگر مقوله نوستالژی را از شعر حذف کنیم گوئی شاعر «قصیده های سپید» دیگر حرفی برای گفتن ندارد:
- از مداد رنگی ها پرسیدم/مادر بزرگ چقدر زنده می ماند؟/تمام شدند ص 44
-واژه ها که تمام شدند/در لغت نامه گلی یافتند/افتاده از چادر زنی/که در کوچه گم شد ص27
-سهمی از پائیز / به من بدهید/با یک برگ/که بستر شعرهایم باشد/سهمی از جوانی اندوه به من بدهید...ص77
زیرا جهان به عقیده ی طوافی بخشیدنی است...طوافی سرگردان بین مدرن و سنت است.و تغییر شکل آن بسته به محتوای ذهنی دارد. در «قصیده های سپید» شاعردرگیر مضامین است و با پراکنده گوئی سعی در تثبیت ایده های ذهنی دارد ؛ شعری در مورد انسان و اشیاء و جهان کشف روابط بین جهان ذهن و عین است. البته زبان قابلیت کشف را به خوبی نشن داده است. « قصیده های سپید» بر خاسته از ذهنیت عقلائی و راه را برای تاویل نشان می دهد. به همان اعتبارهمان عقلانیت محسور یا محصورشده توسط شاعر...البته شاعر خیلی منقطع گوئی می کند و پلی می سازد برای نرسیدن!؟
جهان فکری طوافی مقطوع و موتیف های عاشقانه او گرد زنی می چرخد که در ذهن اش تنهاعطر مریم را دارد به گل های شعرش آب می دهد.واکنشی که مخاطب از ماهیت شعر دور می کند. گرچه بعضی شعرها فاقد نظامند زبانی و از لحاظ سبک و ساختار بیشتر کلمات یا بندها اضافه اند ...در شعرهای (من همین چند واژه ام ص30 ...عبورص40...من یک باغ دارم ص 35.....و همان ساقی نوشی لب که نداد جرعه ای از آن حافظانه ها ص66. ..از عاشقانه های ناصری ص99و.....)
که ذهنیت مخدوش و تقیطع ها هم ناسالم و غیر شعری!؟طوافی باید بیشتر ذهنش را متوج اجراهای شعر کند و تقطیغ هم اصولی دارد که به آن کاملا بی توجه است. البته این متاثر از ذهن و زبان تجربی شاعر است زیرادر ساختار زبانی بیشتر به مفاهیم محتوائی اندیشیده و در صدد است تا تعریفی تازه از کلمات ارائه دهد.گرچه وی پای بند قراردادهای اجتماعی است تا ادبی! اما همچنان می خواهد با ترکیب عین و ذهن به زیبائی های شعر بیفزاید واز ابژه های عینی بهره می برد .او شاعر خلاق و تجربه گرائی است و گاه بین ابژه و سوژه و بین دال و مدلول و فرم و محتوا ناآگاهانه ولی زیبا و ادبی تعادلی برقرار کرده که کاملا شهودی می نماید:
-اکنون ایجازها/ به پایان رسیده اند/همان گونه که فصل شمشادهای گیلان/اما هنوز/زمین بر مدار معینی دور می زند ص19
- زمین حرف های زیادی دارد/حرف های زیادی پیش از تو/و این همه حرف/که نگفتیم/ برای زمین! ص21
- باستانی ترین عدد یک است/و باستانی ترین واژه/تو/آن روز که سکوت/از مسیر عقربه ها/ خالی شد/ باستانی ترین درد/از کوه سنگ ها زاده شد!ص29
سادگی و گزینش واژه ها ساختار زبان را شکل می دهد. کلمات کلید ذهنی شاعرند برای ورد به دنیای متن...اما مدلول آنها آن چنان درونی نشده که تصویر سازی را خوب نشان دهد.به موضوعات روزمره می پردازد و مخاطب را به سمت مفهوم شعری می کشاند و گاه به عمد فعل را حذف و بندها را نیمه کاره رها می کند. در شعر طوافی بیشتر سطرها اضافه اند و حذف بعضی سطرها هیچ لطمه ای به شعر نمی زند. به طور ضمنی بگویم که قصیده های سپید به بازنگری احتیاج دارد .شاعر در کتاب حضوری آگاهانه دارد ؛ او که گذشتگانش را در سرودی خوابانده و شیراز می شود تا برای رازقی های دنیا شعری بنویسد به شکل دعا....اما طوافی شعرهایش به شاعران بی زبان می بخشد ؛او شاعری است که میان خدا و شیطان مانده ...
- شاعری اگر آغاز کنی/واژه می شوم/اگر بخواهی/پرده بر معانی بگذاری/اما/ شعر اگر شوی/معنا می شوم/برهنه/چون درختی زمستانی...ص 39
{....و اما حرکت او در کتاب (پنح سپیده به دختر لوقا ..)از لحاظ ساختار و شیوه بیان و نشانه های معنائی و پتانسیل و تاکتیک رو به تکامل ذهنی است. به طریقی که از ذهن و زبان کلیشه ای بپرهیزد و در بازآفرینی الگوهای ذهنی قوه خلاقه ی ادبی را هم دخالت دهد.در این کتاب هم سطرهای درخشانی دارد و از صناعات عقلانی برخوردار است. زاویه دیدش تغییر محسوسی کرده است و کارکرد زبانی در پوسته ی بیرونی شعر کاملا پیداست.مخصوصا سفر دوم و سوم یعنی... اندر سفر ارواح و پیرزنی که گیس می برید ...و خودگویه و خاطره و مزمورباد...)که قابل تاویل و از زیبا شناسی ادبی و ذهنی برخوردار است.البته به نظر می رسد شاعرباز هم به اجراهای شعری بی اعتناست و دچار بی نظمی زبان شده و ساختارشعرغیر متعارف است و در اینجاست که(عقل عذابش می دهد)!! گرچه در«پنج سپیده به دختر لوقا»توان ریسک پذیری خود را نشان داده است.که در یک مقوله دیگر باید به آن پرداخت!}
-کابوس هایم/رنگ مجاز می دهند در سرم/ جنبش جنینی/که می خواهد تمامی فانوس ها را/ بر مزار این شعرهای منجمد بگذارند/ص39(سفر دوم)
-آفتاب/دیگر هیچ برای باختن ندارد/روی قمار همیشگی ام راه می روم/ص 47(سفر سوم)
جمعه هجدهم مرداد 1387
نقد
شنبه پنجم مرداد 1387
هی ژان کریستوا!مرگت بگیرد با تو ام !هی!
((تقدیم می شود به : فرامدرن ها ،پیشا ساختارگرایان،پسا ساختارگرایان،پست مدرن ها،پیشروها،کلاسیک ها ،عقب مانده ها،فسیل ها،مناسبت نویسان،مدیحه سرایان،پورنوایست ها ،فرهیخته گان ،شاعران کم سواد ، بی سواد،حتاامّل های ادبی))
از پله ها می روی بالا که چه
دست هایت را به چه نشانه ای بالا می بری
نحو جملات را می بینی
شریان هایت
چه نوشته بودی که به باد برخورد
باران خشک شد و
ابرها بیانیه صادر کردند خاک ببارند
نبارند
شعر را می گویم
از پهلویت که در آمد کجارفت ؟
دلت حوّای هوا داشت یانه
مرا به در بردی با دربه دری هایت بی پدر
نویسنده می گفت همیشه باید به ناشر فحش داد
نویسنده می گفت (( تو چرا کنار سن قدم می زنی ؟
گوهر رود رشت پر از گند و کثافت است ))
ببخشید !
من امروز ادکلن نزدم
وقت رفتن همسر و فرزندم را نبوسیدم
شلوارم هم اتو نداشت
مثل تو ژان
بی قید شدم به حالت
و کلّی خندیدم به کت و شلواری که هرروز باید بپوشم و بروم بانک
و شاعری از یادم برود و تو بخندی و آقای رئیس بخندد به من و هرچه دارو و ندارم و مدرک عالیه ی دانشگاهی و غیره و ذالک را بگذارم لب کوزه
(( آخه خره آقای خجسته گفته خدا کوزه گری می کرد ))
و بعد همه چیز عوض می شود ( همه چی عوض می شه )
(تو می مونی و من) من می مانم و تو
پیپ دستمال گردن و گوته را بایگانی کردم
سیگار هما هم ندارند از بازار پرسیدم
گفتند آخری اش را اوس ابوالقاسم نقّال خرید
پس من شاعرانگی را از کف دادم
و عشق
چون غباری از کف دست هایم برخواست
شدم تئوری پرداز
-(( آثار من در معتبر ترین جراید داخله ، خارجه ،زیر زمینی و اینترنتی منتشر می شوند .کارنامه ی پر پرو پیمانی دارم . حالا دیگر با حافظ فالوده نمی خورم . نه این که امّل باشم نه .خیلی سخت گیرم.سهم خواه هم نیستم. از معرفتم می گویم ))
شبان پیاده را شما
هلا بمانسته کی بگم شووندرم
ستاران تق تق زنیدی گیدی
((امشب شب مهتابه....))
تاکسی اول چند تا دختر سوار کرد
تاکسی دوم چند تا کارگر
تاکسی سوم خالی رفت
تاکسی چهارم در بست کودکی را برد
تاکسی پنجم من بودم که تاکسی می آمد
می رفتم
حلا بارانی ام به چند ؟
هوای رشت دم دارد
تو ناف کلمات را ببر که شاعر شوی ژان کریستوای عزیز چند منظوره
یادت نرود بالانس بزنی
من بالانس نزدم
دنیام شد عاقبت یزید
کلارا هم همین را می گوید
طناب بازی با کلمات
دیگر از پرنده ها نمی پرسم
آنها عرض جقرافیایی را طی می کنند
وبه طول سفر می رسند
شعر از ما خسته است
و به ما احترام نمی گذارد
هی!
ژان کریستوا !
مرگت بگیرد !
کمتر بخند!
نه چشمم جیهون است و نه دلم کارون
-(( پر حرفی می کنم . خب همینه که هست . تو حق حرف زدن نداری . اصلن تو هیچ حقی نداری .همیشه این منم که راست می گم و تو باید بگی بله بله بله .حتا اگه این مزخرفات شعر نباشن))
زمین پادر هواست و هوا یک لنگی برمان داشته
جهان را به نفع تو مصادره می کنم دریک آپارتمان 70 متری
از لانگستون می گویم که فیوز بپّرانی در یک آپارتمان 70 متری
به زبان پسرم حرف می زنم در یک آپارتمان 70 متری
تو کجایی لیلی ! در یک آپارتمان 70 متری
-(( خب به من چه که تو خیلی کلاسیک هستی
به من چه خورشید بستنی نمی خوره
به من چه آقای شیراوژن کفش کتانی دوست نداره
به من چه دخترای احمد علی با مادرشون میرن روضه
به من چه تو خورشد کلاهی و خواب منیژه می بینی ))
ژان کریستوا یک روز آفتابی به دیدار کلارا رفت . آنها ناهار مختصری خوردند . بعد از ناهار تلویزیون گلادیاتور را برای صدمین بار نمایش می داد . ولی آنها به حرکت نوری نگاه می کردند که پنجره روی دیوار روبرو می انداخت . یکی دو ساعت گذشت تا زنگ در به صدا در آمد . کلارا در را باز کرد . آقای شیراوژن با هیکلی فربه و سرطاس و سبیل از بنا گوش در رفته ، کت و شلوار پوشیده و معطر با لبخند های شیطنت آمیز کلارا به داخل دعوت شد.
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
حضور دوستان و علاقه مندان شعر فارسی مایه دلگرمی و شادمانی هرچه بیشتر خواهد بود .
و اما این که منصور بنی مجیدی دیگر در میان ما نیست .یادش سبز و گرامی باد .
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
جقرافیای تو
قلب تو آسیایی
اندامت اروپای لبخندی ممنوع
صدای تو لب های آمریکاست
موسمی و خلوت
و من
هندوی اطلس پوش آرامی
که در اعماق شناورم
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
بدون شرح
جمعه دوم فروردین 1387
برگ هایی از دفترچه یادداشت من
می روم .با سیاوش قمیشی و دلی که گذشته از آتش .می روم مراغه .شهر مجذوب علی شاه.همسر و آرتای کوچکم منتظر اند .که یک هفته پیشتر از من رفته بودند .
مجذوب علی شاه همواره حس دلتنگی ام را بر می انگیزد .و من اکنون دلتنگم .
و سیاوش می خواند . و من با دلتنگی ام می روم . یا می آیم .
بهار آمده بود
من نبودم
نارنج را به لیلی تعارف نکردم .
فردای بهار
تنها دو دست از او در آسمان مانده بود
که نبوسیده بودم .
لیلی لیلی
بهار از من رنجید
تو که مجنون نمی خواستی ؟
**********************
می رفتم .در جاده ای تکراری . نه تکراری چون همیشه که فکر او بود . او بود اینبار مثل سایه ای که تحویل سال نو را سنگین می کرد _ گاهی می ایستاد برابرم . با دی ماه آمده بود و دیگر گرم نمی شدم.تنها یاد خیابانی در من زنده می شد که جرات عبور از آن نداشتم .می ماندم .دلم برای بنفشه ها می سوخت .
***************************
29 اسفند گذشت .چونان همیشه گاه یک لبخند که ساده می رود . عصر صرف تماس های تلفنی .تبریک نوروز. م موئید .علیرضا کریم لاهیجی . علیرضا پنجه ای . مهرداد فلاح .رضا چراغی و....که رضا چراغی شعری فرستاد :
نه طعم عیدهایی
که از سکه افتادند
نه سکه ای
که مرا
به روز های کودکی ام ببرد .
در پیری آینه ایستاده ام
و موهایم سفید می شوند .
و م موئید فرستاد :
به آر بی پایان
نا رنج بی پایان
******************************
86 سال تجربه اتفاقاتی خاص و منحصر به فرد در زندگی شخصی و ادبی من بود . تجربه فضاهایی نو در شعر . سپردن کتابها به انتشار . که قولش داده شد برای فروردین 87 .البته اینقدر دیر شدن اش به دلیل کم کاری های شخص خودم بوده و هست . نوشتن دو دفتر جدید که 87 یکی شان سپرده می شود به چاپ .باز خوانی و تجدید نظر بر داستان های کوتاه. ترجمه چند شعر از شاعران حال حاظر آمریکا .
تجدید خاطره ها . فراموش کردن به یاد آورده ها. به یاد آوردن فراموش شده ها . جان
گرفتن زندگی های چندگانه ای که در درون آدمی جاری و ساری اند . اندوه های مدام. و گاهی جهان با اندوهش برابرم قد می کشید . بود . نبود . من بودم و جهان نبود گاهی . گاهی به ایمانم پناه می آوردم . همو که دورش می پنداشتم . و او که دوباره آمده بود تا با ایمان از کف داده اش مرا به شاخه ایمان بیاویزد .رفتن ها . گم شدن ها . پیدا شدن ها .
****************************
حاشیه های بی مورد . که کار شاعر جماعت نیست . متشاعران را نیز عار است . مرا سوی خود می خواند و حاشیه پردازان عزیز با آن قلاب های ماهی گیری شان دنبال آبی گل آلوده بودند برای شکار ماهی سفید . (که زالون هم تقدیمشان نکردم)
به قول یکی باید خود را در میان این خیل عظیم از شاعری به دور حفظ کرد .
****************************
قصیده های سپید در واقع گزیده ای از شعر های سال های 80 تا پایان 85 است . شعر هایی با کارکرد های زبانی گاهی متفاوت از هم که دلیل اش هم همین گزینه بودن مجموعه است . در این مجموعه سعی نموده ام با متر و معیارهای زبانی استانداردی به شعر نزدیک شوم .چون اصولن به برهم زدن ترکیب اصولی نحو زبان اعتقادی ندارم . شعریت در جایی جدا از این بازی های زبانی شکل می گیرد . هر چند در چند مورد _در از ((تو اگر بخندی ))_این اتفاق های زبانی افتاده است و این خود به خودی بوده نه تصنعی و دست ساز .
پنج سپیده به دختر لوقا که دقیقن شعر نیست . گاهی به مرز های شعر نزدیک می شود .گاهی وارد حیطه شعر است و گاهی شعر نیست. نوعی مکاشفه درونی است .با معیار های مذهبی و ساختی دعا گونه و تعویل پذیر .گاهی خودم _وقتی از متن فاصله گرفتم _مجذوب سطح اندیشه گانی آن شدم .گاهی بیزار به گوشه ای انداخته ام اش . اصل مطلب این است که بیراه رفته ایم اگر با معیار های صرفن شعری به این اثر نگاه کنیم .
و اما مجموعه سوم که پس از انتشار دو مجموعه نخست به ناشر سپرده خواهد شد در واقع بعد دیگری از شعر من می تواند باشد با تغییراتی مشهود در زبان و زاویه دید شاعرانه . که بماند برای بعد .
******************************
برا ی پایان نامه برنامه ام بررسی شعر معاصر فارسی در دهه هشتاد و دور نمای شعر فارسی در دهه نود .از طرفی درس ها سنگین و حجیم اند .از طرفی شغل اداری ام به عنوان کارمند بانک ملی ایران (شلوغ ترین بانک ایران).از طرفی باید به همسر و فرزند هم برسم .از طرفی آماده شدن برای آزمون بسیار سنگین دکتری.گاهی به ظرفیت خودم شک می کنم .گاهی هم از کوره در می روم و می زنم به داد و بیداد.آدمی است . چه می شود کرد ؟
*******************************
محسن چاوشی عزیز !
ما همه درگیر درد های روزمره و روزمره گی های درد آور عصر معاصر هستیم . با نگاهی به گذشته یا به قول قدیمی تر ها روزهای خوش گذشته –وقتی حس نستالوژیک در ما ایجاد می شود – وقتی کمی به عقب نگاه می کنیم خودبه خود دیدگاهی تراژیک نسبت به جهان در ما ایجاد می شود . به نظر من جهان در نهاد ما گیتی واره است و ما در واقع فرافکنی های گوناگونی از جهانیم . در این کش و قوس تنها چیزی که ما را با جان جهان پیوند می دهد چیست ؟ عشق . و تو عاشقی و این را من دوست دارم . من اصولن عاشقی را دوست دارم .
**********************************
گزارشی از دکتر میر جلال الدین کزازی به عنوان گزارش دشواری های دیوان خاقانی خواندم .کتاب مفصل و کاملی است و استاد با دقت و علاقه ای خاص به نگارش آن پرداخته .فقط یک سوال در ذهن من باقی مانده است. آیا باید شعر را معنا کرد ؟ آیا این مصرع فوق العاده (( این کهن گرگ خشن بارانی از سودای من )) نیازی به معنا دارد . البته شاید کمی انحرافی وارد موضوع شده ام .شعر خاقانی از جمله دشوار ترین شعر های زبان پارسی است و بسیاری را می شناسم که حتا راضی نیستند به اشعار او نزدیک شوند . قبول دارم که بحث بر سر خاقانی بزرگ بسیار مشکل است . اما به نظر من شعر او آنقدر شعریت دارد که کمتر به واکاوی های سنتی نیاز داشته باشیم .در واقع با بسیاری از موازین مدرن شعر می توان به دیوان خاقانی نگریست .
نو آوری های او در زمینه زبان و آرایه ها و ترکیب آرایه ها و موارد استفهامی شعر و همچنین شیوه گسترش دادن استوره ها و برداشت های شخصی او از تمثیل ها بی نظیر ویگانه است . در واقع او یک نابغه نا شناخته باقی مانده است و هنوز هم که هنوز است با این سطح از پیشرفت در موارد نظری ادبیات با درک کامل شعر او فاصله داریم .
************************************
با کورش جوان روح پیاده روی بودیم . لیلا یش را برای چندمین بار برایم خواند . زیباترین شعری است که تا کنون از او شنیده ام . و به نظرم در این شعر به خوبی با زبان شعری اش کنار آمده . و مخاطب را راضی می کند . و کلی خندیدیم به دنیا .....و من کلی سیگار کشیدم .
***********************************
((ماه ماهتاب دوازده ستاره ))
نام مجموعه ی چهارمی است که هنوز برای انتشار آن برنامه ای ندارم . شعری در سه مقام و دوازده فصل .
دارم به ایمانم برمی گردم .
**********************************
دل کوچکی دارم آرتا
و بسیار تنهایم .
خدا از خیسی چشم هایم به تو ندهد !
دل بزرگی دارد عمو کامیار
باشد تا از او مهربانی یاد بگیری .
ما تنها به آسمان های دنیا لبخند می زنیم .
و هم بازی فرشته هایی می شویم
که کاری جز بوسیدن ما ندارند .
آرتا آرتا
تو نباشی
من هم نیستم .
بوسه ات از پشت تلفن
دلگرمم می کند که روز سفر
زود می رسد
************************
مانده ام بین باباطاهر و دابلیو بلیک کدامشان را انتخاب کنم . گاهی همین انتخاب کردن ها کار را سخت می کند و کلی از وقت آدم را تلف.دیشب بر خلاف شب قبل تر از آن –که همین بلا سرم آمد –شب راحتی بود . میلتون بود و بهشت گمشده .آدم به آرامش می رسد با این گونه منظم خوانی ها ولی گاهی اوضاع طوری رقم می خورد که خودت هم نمی دانی چه کنی ؟ دلم می گوید باباطاهر . دلم می گوید بلیک .
لبریز کدام ماه هستم مگر ؟
مستم مگر؟
****************************
مهرداد فلاح عزیز !
ارتباط ها در اثر خوب شکل گرفته اند ؛ ارتباط هایی از نوع ماهوی اش که به يک تصوير سخت انتزاعی از حقيقتِ کلام در اثر تبديل شده . نقش معنا شناختی کلمات در ترکيب بندی رنگ ها،قابل تاويل و پرداخت است . پرداختی جهان شناسيک که کمی حالِ عرفانی هم به آن می دهد .البته نه عرفان از نوع متعارفش، بلکه اين سلوک، ساحتِ قدسی اش را از کلمات گرفته است .يک نوع برخورد انتقادی با اسطوره ی زبان و سنت قدرتمند تصوير گرايی در ذهن آدمی که اتفاقن چندان خلاقه هم نيست اين روزها .حالا چه گونه می شود به اين ترکيب، جانی خلاقانه بخشيد که خود زايی داشته باشد ؟ نخست بايد تکليف مان را با سنت قديمی و قدر ِ کلمه انگاری، در برخورد با شعر مشخص کنيم . آيا کلمات در اين گونه آثار، تبديل به تصوير می شوند (مثل صنعت توشيح در ادب کهن پارسی )يا اين که تصوير در خدمت اثر ادبی قرار می گيرد (شعر کانکريت در ادبيات قرن بيستم اروپا که به اشتباه آن را با توشيح ايرانی يکی می دانند ) در اين گونه از ژانر ها، تکليف مخاطب با اثر مشخص است ، ولی در مورد رنگاژه ها ـ به قولی ـ چه بايد گفت ؟ اگر رنگاژه ها ادامه ی مطير انگاری شعر پارسی است، پس چرا کلمات در تصوير تشخص دارند (در مطير انگاری يا مشجر انگاری، کلمات در عين حال هستند و نيستند ) عدم و يا عدم عدم وجود اين کلمات در کجا نشان داده می شود ؟ فقط به صرف اين که خطوط برشی در مفاهيم طولی اثر ايجاد کنند که اين برزخ معناشناختی در اثر حاصل نمی شود .معنا شناسی اثر، نهايتن دو بعدی می شود . در صورتی که در مطير انگاری کهن پارسی، به نوعی با چرخش استعاره برخورد می کنيم (البته به صورت ابتدايی اش؛ چون به اين ژانر ادبی چندان جدی پرداخته نشده است ) .استعاره ی بزرگ شعر ، تصوير است . نوعی کلان روايت از مرغ ـمثلن ـ در فرهنگ ايرانی. دوم ، استعاره ی ارتباط بین دو عنصر کلمات و تصویر که خیلی منسجم و در عین حال کلی است (اسطوره ی زبان به عنوان یک ساحت قدسی و تصویر که نوعی الهام درونی از جوشش کلمات در ذهن است ). سوم خود کلمات و ابیات شعر است . استعاره از نوع سوم ، همین است که وقتی به تصویری که با کلام نامزد می شود، پیوند می خورد، هر سه عامل، ادبی بودن یک اثر را تعیین و خود اثر را به استعاره ای جهان شناسیک تبدیل می کند (البته چه خوب می شد که این میراث کهن را از بزرگان و نوابغ ادبی کشورمان داشتیم ،نه از شاعران درجه سوم ). اما در باره ی کالی گرام های اروپايی، بايد گفت که کالی- گراميست ها، در واقع به پيوندی کانکريت و اين جهانی در آثار خود می انديشيدند . شکل در واقع دستاويزی بود که ذهن تصوير گرای جوامع صنعتی را به سمت مجرد انگاری شعر بکشاند(آپولينر -فرانک بارت و يا حتا کنستانتين نوژنيف ).البته من نمی خواهم مبحث را پيچيده کنم ،بلکه می خواهم ريشه های اين نوع نگرش به ادبيات را (در ماهيت رنگاژه )، در سيری تاريخی و هستی شناختی بررسی کنم،نه تفننی و هر دم بيل ...
در واقع، رنگاژه ها از هردو نگرش شرقی و غربی به اين نوع هستن ِ ادبي بهره می گيرند و همين باعث به وجود آمدن نوعی ماهيت دوگانه و تقابلی در آن ها شده است (مثل همه ی فرهنگ های تقابلی ـ از جمله فرهنگ خود ما که امروزه به سمت تقابلی شدن ـ به شديد ترين نحو ممکن آن ـ می رود) .اين گونه هستن ها اصولن با توجه به تاويل پذيری بالا ، از نوعی عدم ماهيت جهان شناختی رنج می برند .
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
چند شعر از قصیده های سپید
راست از خیام می روی
به حافظ که رسیدی
دست چپ بزرگ راه مولوی
میدان شمس
اداره کل ثبت شعر های جهان
طبقه آخر
اتاق بایزید
سلام مرا
به سیبک نیشابوری
برسانید .
************************************
سهم
سهمی از پاییز
به من بدهید
با یک برگ
که بستر شعر هایم باشد .
سهمی از جوانی اندوه
به من بدهید
و یک شمشاد
یک لانه فاخته .
سهمی از برگ ریز
به من بدهید
با یک پاییز
که دست من است .
*********************************
((...))
هیچ گاه بر نگشت
رد پای روی برف
که می نشینم و آرام
با جاده می روم
**********************************************
و سال نو را به همه آنهایی که این شعر ها را می خوانند تبریک می گویم .

